بگذارید .گنجشک ها آوازشان رابخوانند
آنهارا با سنگ دور نکنید
شاید ما هم روزی آواز بخوانیم.
فکردم
قلبم کوچک است
دنیا بزرگ
اما ........
قلبم بزرگ است دنیا کوچک
پس سکوت شب آسمانم را
با یاد تو می شکنم
نشسته ام درانتظار کنار رود
شاید عبور کند ماهی قرمز کوچکی
که ازعبور آن یاد اوکنم
ابر میداند که زمین تشنه است
زمین می داند که گلهای یاس
و نرگس ولاله ها تشنه اند
پس ای ابر ببارتاهمه سیراب شوند
زمین همواره زنده بماند
می خواهم بدانم که چرا آسمان
ستاره وماه رادرروزمحومی کند
در حا لیکه هردو زیبایند اگر روزهم
بتوانیم ببینیم
می توانیم اگر.........
آسمان دلمان تاریکی باشد
پنجره چشمان تو
فردایی دیگر ی راخواهد دید
اگر صبح دیگری طلوع کند
· آنكه مي تواند انجام مي دهد؛ آنكه نمي تواند انتقاد مي كند. ( جرج برنارد شاو)
·
بدبختي آدمي از جهل نيست ، از تنبلي است. (افلاطون)
·
روزي به تقدير است اما تو در تدبير كوتاهي نكن. (بزرگمهر)
·
فقط كساني پيروز خواهند شد كه عقيده دارند پيروز مي شوند. (امرسون)
·
شکسییرمی گوید
یابه اندازه تلاشت آرزو کن
یابه اندازه آرزوهایت تلاش کن
می توان نوشت
که عبور میکنند آدم ها
همانندباد..............
اما سکوت چیز دیگریست..
درکوچه های خاطره می توان رفت
اما.............................
اگر خاطره ای مانده باشد....
عیان شد رازم
شعرو
عاقبت دانستی
آنهمه کلام
آنهمه اشک و سکوت
آنهمه نذرو نیاز
همه از آن تو بود
عاقبت دانستی
که دلم مال که بود
آه آری
دل من مال تو بود
از همان روز نخست
دل من مال تو شد
و نگفتم هرگز
که مبادا بروی
ولی امروز که
آهنگ سفر کردی وای
همه دنیا غم شد
شادی من کم شد
دستهایم لرزید
اشک جاری شدو ناگاه
جمله دوستت دارم را
با صدایی لرزان
از ته دل گفتم
و تو با لبخندی
که از آن مهرو صداقت پیداست
با صدایی که فقط
من شنیدم گفتی
عاقبت راز تو را فهمیدم
خدای من
خدای خوب خوب من
اگر هنوز زنده ام
اگر نمردم از عذاب
اگر هنوز زیر بار زندگی
به راه خویش می روم
دلیل آن فقط تویی
اگر تو را نداشتم
هزار بار مرده بودم از عذاب
اگر تو را نداشتم
سیاه بود زندگی
خدای من
اگر تو را نداشتم
چگونه روز می گذشت
چگونه نبض می زدو
چگونه بغض می شکست
اگر تو را نداشتم
چگونه می گذشت
لحظه های عمر من
خدای من چه خوب شد
که زنده ماندم و
تو را شناختم
چه خوب شد
به هیچ چیزو هیچ کس
به جزء تو دل نباختم
من با این شرایط سیاه ، با این نگاه مایوس وقلم لاغر به دفتر نگاه تو آمدم ودر ردیف غزل های دیدار تو قرار گرفتم .مرا مثل پروانه ای به چمن نگاهت کشیدی .مرا مثل شعری از پشت شیشه های شاعرانه کودکی تلقی کردی .و به عنوان شاعری که میتواند پای طومار خونین شهیدان را امضاء عاشقانه شقایق بگذارد .
مرا به مرکز خونین خاطرات خود دعوت کردی وبرایم چای معطر عشق ریختی و قهوه چشم های شرقی سفارش دادی .
یک پاکت سیگار سکوت ، یک جعبه نورانی خلسه ،یک چک به مبلغ میلیاردها محبت معادل هزاران هزارخاطره خوب به حساب مسدود رگهای خشک من جاری شد! گونه ام را از مزه مزه گلها سیراب نمودی . محبتم را سر ذوق آوردی .صداقت را برایم در افعال گوناگون لبخند صرف کردی .به من سخاوت سبز مندی ها را آموختی و شنوایی درون عاشقان را .
ای کاش آ دمها قبل از اینکه خود را ببینند ،اندکی هم به دیگران فکر میکردند .وسعی
میکردند این نقاب های خودبینی وخودخواهی را از چهره ها ودلهایشان بردارند .اگر
اینطور میشد دنیای زیباتری داشتیم.....
قهرمانیها؟
-آه
اسب ها پیرند.
عشق؟
-تنهاست واز پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون مینگرد
به گذر گاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال....
(فروغ فرخزاد)

دری به خانه خورشید
گاهی که معین نیست ،مثل یک پیچک خودمانی از پنجره می آیی وجای شعر های من می نشینی
چشم هایم از بصیرتی آکنده میشود که منتهای تکامل یک چشم است .
با چشم های عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم . تابستان پا برهنه از ساحل رود خانه گذشت .پاییز از
جنگل سرازیر شد .باطغیان آبها ورقص برگها که تن نمناک خاک را فرا میگیرد .اما من هنوز گرمم از آن نگاه
تابستانی وسبز .
آسمان از هر جا که تو باشی شروع میشود .کهکشان از کنار تو آغاز میشود .منظومه ها در طواف
تواند .تو درهمه کرات مهربانی میریزی .تو حتی کنار پنجره کوچک من هم پیدا میشوی .همزمان با آن
ماهی که در اقیانوس ها گریه میکند ، یک پرنده در دفتر من بال میزند .تو هر دو را می شنوی.
(سلمان هراتی )
شهبانوی زیبای قصه ها که همه به زیبایی وجمالش غبطه میخوردند ،اکنون پیرو خسته و تنهاست
دیگر آیینه تمام قدی نیست تا هر روز صبح در آن بنگرد و از او بپرسد:(( ای آ یینه !آیا من زیباترین دختر جهان نیستم؟ ))وآیینه بگوید :(( آری ،تو زیبا ترین دختر جهانی.)) .
حالا آن آیینه شکسته است و با آن دل دخترک هم شکسته .تنها تکه ای از آیینه در دست شهبانو مانده که در آن میتواند جلوه ای از زیبایی به تاراج رفته بادهای خزانی رابه نظاره بنشیند .
پریزاد قصه ها به پایان قصه شاه وپریان خود نزدیک شده است .آن سواری که میخواست بیاید ومنادی خوشبختی او باشد هرگز نرسید .معلوم نشد در کدام بیابان مانده یا در کام کدام اژدها جان باخته .شاید هم پریزاد دیگری دل از کفش ربوده که چنین بانوی افسانه ها را فراموش کرده است .
حالا کار پریزاد تنهای قصه ما این شده که هر روز در تکه شکسته شده آیینه جادویی بنگرد و حسرت جوانی هدر رفته اش را بخورد .

